اقتصادیخبر اولسیاسیمقالاتنگاه خاورمیانه

اندیشکده بروکینگز بررسی کرد؛
پیامدهای جنگ با ایران؛ از تولد خاورمیانه چندقطبی تا انزوای اسرائیل

جنگ اخیر امریکا و اسرائیل علیه ایران با شکست اهداف اولیه واشنگتن، ساختار قدرت و ائتلاف‌های سنتی در خاورمیانه را به طور بنیادین دگرگون کرد و واشنگتن برای بازتعریف خاورمیانه در دوران پس از جنگ ایران، باید اعتماد از‌دست‌رفته کشورهای حاشیه خلیج فارس را بازسازی کند و پذیرای این واقعیت باشد که یک‌جانبه‌گرایی‌اش به فاجعه‌ای تمام‌عیار ختم شده است.

میدل ایست نیوز: جنگ سال 2026 امریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران با سودای تغییر نظام حاکم بر این کشور از سوی دولت دونالد ترامپ، با شکست اهداف اولیه واشنگتن، ساختار قدرت و ائتلاف‌های سنتی در خاورمیانه را به طور بنیادین دگرگون کرد و هیمنه مداخله گرایی یکجانبه امریکا را در هم شکست.

به گزارش اندیشکده بروکینگز به نقل از میرو، مداخله نظامی یک‌جانبه در ایران نه تنها به واگذاری کنترل بی‌سابقه تنگه هرمز و تقویت نظامی‌گری در این کشور انجامید، بلکه با ابطال تضمین‌های امنیتی واشنگتن، کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را به سمت خوداتکایی دفاعی، خروج امارات از اوپک و تعمیق شکاف‌های درونی شورای همکاری سوق داد و واشنگتن را در برابر واقعیت‌های خاورمیانه چندقطبی قرار داد که مدیریت زیان‌های آن، مستلزم کنار گذاشتن رویکردهای مداخله‌جویانه گذشته خواهد بود.

بر اساس یک باور سنتی و پذیرفته‌شده، حربه‌های نظامی و جنگ‌های بزرگ تنها آرایش ائتلاف‌ها را تغییر می‌دهند اما جنگ سال ۲۰۲۶ در ایران به شکل ریشه‌ای با بازسازی بنیادین ساختارهای قدرت منطقه‌ای، خلاف این فرضیه را ثابت می‌کند.

برای درک تغییرات خاورمیانه، واشنگتن ابتدا باید بپذیرد که مداخله یک‌جانبه‌اش نتیجه‌ای کاملاً معکوس و فاجعه‌بار به همراه داشته است به طوری که این جنگ نه تنها تهران را آرام نکرد، بلکه کنترل تنگه هرمز را نیز به ایران سپرد، اعتماد کشورهای حاشیه خلیج را به تضمین‌های امنیتی امریکا در هم شکست و به ظهور یک نظام چندقطبی شتاب بخشید تاجایی که در آن هیچ قدرتی به‌ویژه امریکا، دیگر قادر نیست خواسته‌های خود را دیکته کند.

اکنون فهم این موضوع که خاورمیانه چگونه دستخوش تغییر شده، مستلزم آن است که توهم و گردنکشی ناشی از ایده «تغییر رژیم» کنار گذاشته شود و رویکردی واقع‌بینانه برای کنترل ومدیریت زیان‌ها جایگزین آن گردد.

پیامدهای ناخواسته مداخله‌های نظامی امریکا

اگر یک وجه مشترک میان تمام جنگ‌های تحت رهبری امریکا برای «تغيير نظام‌ها» در خاورمیانه وجود داشته باشد، این است که همگی آن‌ها زنجیره‌ای از پیامدهای ناخواسته و پیش‌بینی‌نشده را به همراه داشته‌اند.

به عنوان مثال سرنگونی صدام رئیس جمهور اسبق عراق به هرج‌ومرجی گسترده دامن زد که در نهایت عراق را تحت نفوذ شدید ایران و گروه‌های شبه‌نظامی شیعه مورد حمایت تهران قرار داد.

همچنین مداخله نظامی به رهبری امریکا در لیبی به تجزیه این کشور و بی‌ثباتی در کشورهای همسایه مانند مالی و چاد انجامید، چرا که تسلیحات و جنگجویان به این مناطق سرازیر شدند.

همچنین، تجهیز و تسلیح مخالفان بشار اسد در سوریه توسط امریکا، آتش جنگ داخلی را شعله‌ور کرد که نتیجه‌ای جز تشدید تنش‌های فرقه ای، رشد افراط‌گرایی سنی و سرازیر شدن موج پناهجویان به اروپا که خود زمینه ساز تقویت پوپولیسم راست‌گرا شد، در پی نداشت.

جنگ سال ۲۰۲۶ در ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور امریکا، به دنبال تغییر نظام ایران، نابودی برنامه هسته‌ای، تضعیف نیروهای مسلح این کشور، حمایت از معترضان ایرانی و در نهایت نمایش قدرت و اعتبار امریکا در عرصه جهانی بود اما با این حال، او به بخش ناچیزی از این اهداف دست یافت و در مقابل، کنترلی بی‌سابقه بر تنگه هرمز را به ایران واگذار کرد ضمن آنکه این اقدام به شکلی چشمگیر قدرت نرم امریکا و ائتلاف‌های بین‌المللی آن را تضعیف کرد و یک رهبر مسن و محتاط را با یک نظام میلیتاریستی و تندرو، انتقام‌جوتر و بی‌اعتمادتر جایگزین کرد.

جنگ ایران هم‌زمان پیامدهای سنگینی در داخل منطقه خواهد داشت زیرا این نبرد ماهیت امریکا را به عنوان شریکی غیرقابل‌پیش‌بینی و نامطمئن فاش کرد؛ شریکی که به درخواست‌های منطقه‌ای برای پرهیز از جنگ اعتنایی نکرد و از این طریق آسیب‌های شدیدی به کشورهای حاشیه خلیج وارد ساخت و در نتیجه، این جنگ متحدان منطقه‌ای واشنگتن را به این سمت و سو سوق داد تا به سمت خوداتکایی ملی حرکت کنند و به شرکای بین‌المللی خود تنوع ببخشند.

این جنگ بر اعضای شورای همکاری نیز به اشکال بسیار متفاوتی تأثیر گذاشته و مرزهای همبستگی متقابل آن‌ها را آشکار کرده است. این بحران نه تنها به اختلافات فزاینده میان آن‌ها دامن می‌زند، بلکه تلاش‌های طولانی‌مدت برای ایجاد یک ساختار امنیتی مشترک و منطقه‌ای را با بن‌بست مواجه می‌سازد. در نهایت، این رویداد برخلاف هدف دیرینه دولت ترامپ برای ادغام و همگرایی بیشتر اسرائیل در منطقه، انزوای این رژیم را هم در برابر کشورهای حاشیه خلیج و هم در برابر خود ایالات متحده تشدید خواهد کرد.

منطقه خاورمیانه در حال تغییرات اجتناب ناپذیر

هیچ کشور عربی خواهان جنگ با ایران نبود. در واقع، هرچند ممکن است یک دهه پیش بسیاری از رهبران عرب از جنگ برای تغییر نظام در تهران که آن را قدرتی نوظهور در پی سلطه منطقه‌ای می‌دیدند، استقبال می‌کردند، اما تا پیش از آغاز این منازعه، بیشتر آن‌ها با تهران به مصالحه رسیده بودند.

به عنوان نمونه، امارات متحده عربی در سال ۲۰۲۲ روابط دیپلماتیک خود با ایران را که در سال ۲۰۱۶ کاهش داده بود از سر گرفت. در سال ۲۰۲۳، عربستان سعودی با میانجیگری چین یک توافق رسمی برای عادی‌سازی روابط با ایران امضا کرد که به بازگشایی سفارتخانه‌ها منجر شد و این کشور را لااقل در ظاهر هم که شده است، به توقف تجهیز تسلیحاتی انصار الله یمن متعهد ساخت.

تقریباً در همان زمان، ایران در راستای یک روند گسترده‌تر منطقه‌ای، لغو روادید برای اتباع امارات، عربستان، بحرین، کویت و قطر را اعلام کرد ضمن آنکه بسیاری از این کشورها همزمان در حال گسترش تعاملات دیپلماتیک و روابط اقتصادی خود با بشار اسد، متحد نزدیک ایران در سوریه، بودند.

البته این وضعیت به معنای آن نبود که کشورهای عربی دیگر ایران را یک تهدید تلقی نکنند بلکه تمایل آن‌ها برای رویارویی پس از سال ۲۰۱۹ فروکش کرده بود، یعنی زمانی که دولت ترامپ نتوانست پاسخ قاطعی به مین‌گذاری‌های مشکوک ایران برای نفت‌کش‌های تجاری با پرچم امارات و عربستان در آبهای خلیج و همچنین حمله پهپادی تحت حمایت ایران به تأسیسات پالایش نفت اوپک در بقیق و خریص عربستان سعودی بدهد و این در حالی بود که به نظر می رسید، هر دو حمله بر اثر کارزار نظام تحریمی «فشار حداکثری» ترامپ علیه ایران تدبیر شده بود.

افزون بر این، تا سال ۲۰۲۶ کشورهای عرب حوزه خلیج به این نتیجه رسیدند که در صورت وقوع درگیری با ایران، دارایی‌های بسیاری را از دست خواهند داد ضمن آنکه امارات و عربستان در تلاش بودند تا صدها میلیارد دلار سرمایه را برای توسعه مراکز داده، جذب کنند و بخش خدمات مالی خود را رونق ببخشند در حالی تحقق این اهداف نیازمند ثبات است تا سرمایه‌گذاران و متخصصان خارجی را به ماندن در منطقه ترغیب کند.

نویسنده مقاله در ادامه تصریح می کند: در واقع، تا اوایل سال ۲۰۲۶، موضع کشورهای عربی در قبال ایران تا حدودی در یک وضعیت ایده‌آل و متوازن قرار داشت چرا که قدرت نظامی، برنامه تسلیحات هسته‌ای و شبکه متحدان منطقه‌ای ایران در پی چندین دور درگیری با ایالات متحده و اسرائیل در طول سال‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ به شدت تضعیف شده بود اما نظام تضعیف‌شده ایران یا به تعبیر خودشان همان شیطانی که می شناختند، همچنان پابرجا بود و از سناریوی تغییر رژیم که می‌توانست بی‌ثباتی ایجاد کند یا الگوهای ناخوشایندی را پایه‌گذاری کند، پیشگیری شده بود.

به همین دلایل، رهبران کشورهای حاشیه خلیج از طریق بیانیه‌های رسمی قاطع، پیام‌های محرمانه، رایزنی با تهران و خودداری از اعطای مجوز به امریکا برای استفاده از حریم هوایی یا خاک خود، به شکلی کاملاً آشکار مخالفت خود را با حمله به ایران اعلام کردند. در همین حال گزارش‌های رسانه‌ای مبنی بر اینکه محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، پنهانی مشوق این حمله بوده است، نشان می‌دهد عربستان سعودی در میان یا یک استثنا در میان کشورهای حاشیه خلیج بوده است یا اینکه ولیعهد این کشور صرفاً مایل بوده همان چیزی را به ترامپ بگوید که او دوست داشته است، بشنود.

عامل مهم دیگر، شکاف فزاینده میان دو قدرت اصلی کشورهای حاشیه خلیج یعنی عربستان سعودی و امارات بود به گونه‌ای که ریاض و ابوظبی که روزگاری پیرامون یک دستور کار منطقه‌ای مشترک متمرکز بر مقابله با اسلام سیاسی در قطر، لیبی، مصر، ترکیه، افغانستان و غزه، مهار ایران و مبارزه با شبه‌نظامیان انصار الله در یمن، ائتلافی نزدیک داشتند، تا سال ۲۰۲۶ به شدت از یکدیگر فاصله گرفتند و خود را بیشتر در موقعیت رقابت و نه رفاقت دیدند.

از همین رو امارات از تلاش‌های عربستان برای جذب سرمایه و تجارت به ضرر ابوظبی از جمله از طریق موانع غیرتعرفه‌ای و سیاست‌های صدور ویزا، روابط رو به رشد ریاض با رقبای منطقه‌ای در ایران، قطر، ترکیه و پاکستان و همچنین همسویی آن با جریان‌های اسلام‌گرای مشکوک در مناطقی چون لیبی و سودان گلایه‌مند بود.

در مقابل، ریاض نیز از اتهامات مربوط به تجهیز تسلیحاتی نیروهای جدایی‌طلب ضد سعودی در یمن توسط امارات که ریاض در دسامبر ۲۰۲۵ آن‌ها را بمباران کرد، تعمیق روابط نظامی و اطلاعاتی ابوظبی با اسرائیل در غیاب هرگونه پیشرفت در مسئله فلسطین و نقض ادعایی سهمیه‌های کاهش تولید نفت اوپک برای حفظ قیمت‌ها، به شدت خشمگین بود.

شکاف و عمیق تر شدن اختلافات شخصی میان رهبران دو کشور که پیشتر با هم نزدیک بودند، یعنی بن سلمان ولیعهد سعودی و محمد بن زاید، رئیس امارات، تلاش‌ها برای شکل‌دهی به یک جبهه متحد عربی را در همه زمینه‌ها، از سیاست‌های انرژی گرفته تا موضع‌گیری در قبال اسرائیل، شمال و شرق آفریقا، روابط با ایالات متحده و چگونگی تعامل با ایران، بیش از پیش پیچیده کرد.

پیامدهای تغییر در خاورمیانه

مسائل مطرح در منازعه میان ایالات متحده و ایران هنوز فرسنگ‌ها با حل‌وفصل نهایی فاصله دارند اما با این حال، از همین اکنون می‌توان برخی نتایج اولیه را درباره چگونگی تأثیر این درگیری بر منطقه استخراج کرد.

نخست: تلاش کشورهای حاشیه خلیج برای کسب استقلال بیشتر از امریکا

تصمیم امریکا و اسرائیل برای حمله به ایران با هدف تغییر نظام آن هم برخلاف صلاحدید و هشدارهای کارشناسی، رهبران عرب را شوکه کرد. این اقدام دقیقاً به همان عواقب و پیامدهایی دامن زد که سران عرب از آن واهمه داشتند اما امریکا به دغدغه ها و نگرانی‌های آنها یعنی حملات مستمر ایران به زیرساخت‌های انرژی و اهداف غیرنظامی در منطقه و انسداد تنگه هرمز که اقتصادهای وابسته به صادرات انرژی در کشورهای حاشیه خلیج را فلج کرد، هیچ توجهی نکرد.

در این میان، نه تضمین‌های امنیتی سال ۲۰۲۵ قطر که در قالب یک فرمان اجرایی صادر شده بود، نه وضعیت این کشور به همراه کویت و بحرین به عنوان عضو متحد غیر عضو ناتو برای امریکا و نه توافق‌نامه‌های مربوط به پایگاه‌های نظامی با چندین کشور عضو شورای همکاری، هیچ‌کدام نتوانستند از این کشورها در برابر حملات ویرانگر ایران محافظت کنند.

در نتیجه، کشورهای منطقه چاره‌ای جز این نخواهند داشت که وابستگی خود را به امریکا به عنوان یک بازیگر پیش‌بینی‌ناپذیر و نامطمئن کاهش دهند چرا که این بازیگر نه تنها نمی‌تواند به‌طور کامل از آن‌ها حمایت کند، بلکه ممکن است با اقدامات بی‌ملاحظه خود، امنیتشان را نیز به خطر اندازد.

کشورهای حاشیه خلیج همچنین نگران این مسئله هستند که حتی اگر ترامپ جای خود را به یک رئیس‌جمهور دموکرات با پیش‌بینی‌پذیری بیشتر بدهد، ممکن است جانشین او همبستگی و همراهی ترامپ را نسبت به آن‌ها نداشته باشد.

البته این به معنای قطع کامل وابستگی کشورهای حاشیه خلیج به امریکا نیست چرا که امریکا همچنان به عنوان یک شریک کلیدی، ظرفیت‌های فراوانی در زمینه‌های سرمایه‌گذاری، تجهیزات دفاعی و حمایت‌های سیاسی دارد.

این وضعیت همچنین بدان معنا نیست که آن‌ها به دنبال یک شریک راهبردی جایگزین مانند چین خواهند رفت زیرا پکن تمایلی به ورود عمیق به معادلات خاورمیانه ندارد و هرگز نمی‌تواند جای خالی امریکا را پر کند.

با این حال، کشورهای عرب حاشیه خلیج به احتمال زیاد بودجه‌های دفاعی خود را افزایش خواهند داد و برای مصون ماندن از غیرقابل‌اعتماد بودن امریکا، سبد خرید و شرکای احتمالی خود را با متمایل شدن به سمت اروپا، کره جنوبی و استرالیا متنوع خواهند ساخت.

از سوی دیگر چالش‌های مربوط به استقرار سیستم‌های پدافند موشکی و رهگیرهای امریکایی، کشورهای حاشیه خلیج را در برابر حملات موشکی و پهپادی ایران به شدت آسیب‌پذیر کرده است. این آسیب‌پذیری در صورت بروز یک بحران همزمان در منطقه هند و اقیانوس آرام تشدید خواهد شد چرا که در آن صورت، این تسلیحات پدافندی نایاب‌تر شده و ممکن است از خاورمیانه به آن منطقه منتقل شوند. بنابراین سران کشورهای حاشیه خلیج مصمم هستند از وقوع چنین سناریویی جلوگیری کنند. این کشورها همچنین به سرعت روی مسیرهای صادراتی جایگزین از طریق شبکه‌های لوله‌کشی جدید سرمایه‌گذاری خواهند کرد تا وابستگی خود را هم به تنگه هرمز و هم به تمایل و توانایی ارتش امریکا برای باز نگه داشتن آن، به حداقل برسانند.

دوم: عمیق‌تر شدن اختلافات میان کشورهای شورای همکاری

جنگ با ایران به جای آنکه کشورهای منطقه را علیه یک دشمن مشترک متحد کند، صرفاً به تنش‌های فزاینده میان کشورهایی دامن زده است که به اشکال بسیار متفاوتی از این بحران تأثیر پذیرفته‌اند.

به عنوان مثال، امارات هدف بیش از ۳۰۰۰ موشک و پهپاد قرار گرفت؛ رقمی که از مجموع حملات به تمام کشورهای دیگر شورای همکاری بیشتر است. این مسئله را می‌توان تا حدودی با جغرافیا و تا حدودی با حجم حملات متقابل امارات به ایران توجیه کرد چرا که ایران نزدیک‌ترین و در دسترس‌ترین اهداف را نشانه رفت و از سوی دیگر بعدها فاش شد که امارات در حمله به ایران مشارکت داشته است اگرچه این مسئله هنگام جنگ محرمانه بود .

با این حال، برخی از مقامات اماراتی به این نتیجه رسیده‌اند که این حجم از حملات به موضعگیری‌های ملایم‌تر عربستان، قطر و عمان در قبال دیپلماسی با ایران یا حتی توافقات پنهانی احتمالی آن‌ها بازمی‌گردد همان‌طور که انور قرقاش، دیپلمات ارشد اماراتی، در یادداشت بی‌سابقه خود در شبکه‌های اجتماعی در تاریخ ۱۹ مه نوشت: نقش قربانی با نقش میانجی در هم آمیخته است. در حالی که دوست، به جای آنکه متحدی استوار و پشتیبان باشد، به یک میانجی تبدیل شده است.

نویسنده این مقاله در ادامه تصریح کرد: اگر عربستان سعودی با رویکردی گشوده‌تر نسبت به کاربرد زور علیه ایران وارد این منازعه می‌شد، چه بسا که احتمال داشت امارات متحده عربی با این تصمیم راسخ از آن خارج می‌شد که باید تضمین کند ایران بهای سنگینی برای حملاتش بپردازد و توانایی تهدید مجدد کشورهای حاشیه خلیج را در آینده از دست بدهد.

تا حدودی در نتیجه همین رویکرد، به نظر می‌رسد ابوظبی مصمم به تعمیق روابط نظامی و اطلاعاتی خود با اسرائیل شده است که گفته شد یک آتشبار از سامانه گنبد آهنین را برای محافظت از امارات در برابر موشک‌های ایرانی به این کشور ارسال کرده است.

در مقابل، ریاض در حال فاصله‌گرفتن از اسرائیل است به طوری که می توان تحقق عملی آن را در تلاش‌های دیپلماتیک این کشور در کنار پاکستان، عمان و قطر برای پایان دادن به جنگ برخلاف خواسته‌های اسرائیل مشاهده کرد.

کشورهای شورای همکاری همچنین از انسداد تنگه هرمز به شکل‌های گوناگونی متأثر شدند به طوری که نکه شایان توجه در این ماجرا این بود که خط لوله شرق به غرب عربستان به سمت دریای سرخ، این کشور را قادر ساخت تا نسبت به امارات، سهم بیشتری از تولید نفت خود را صادر کند.

این امر به دلیل افزایش قیمت‌ها، درآمدهای نفتی ریاض را حدود ۹ میلیارد دلار افزایش داد، اتفاقی که برای عمان نیز افتاد و درآمدهای آن حدود ۶ میلیارد دلار رشد کرد زیرا صادرات نفت عمان نیازی به عبور از تنگه هرمز ندارد.

در سوی دیگر، درآمدهای نفتی امارات علیرغم افزایش قیمت‌ها، بیش از ۱.۵ میلیارد دلار کاهش یافت و کشورهای قطر، کویت و بحرین حتی آسیب‌های شدیدتری را متحمل شدند. این تأثیرات متناقض و نابرابر ناشی از جنگ، در تصمیم ۲۸ آوریل امارات متحده عربی مبنی بر خروج از اوپک نقش کلیدی داشت.

این تصمیم البته سال‌ها در حال بررسی بود، اما بسته شدن تنگه هرمز ضرورت و فرصت لازم را برای ابوظبی فراهم کرد تا سرانجام آن را عملی کند. با باز شدن دوباره تنگه هرمز و همزمان با بهره‌برداری از ظرفیت ارتقایافته خطوط لوله امارات، این کشور احتمالاً بر افزایش درآمدهای خود تمرکز خواهد کرد و دیگر نگران حفظ قیمت‌ها در سطحی که عربستان برای تراز بودجه‌اش به آن نیاز دارد، نخواهد بود و این مسئله بی‌شک روابط میان دو کشور را بیش از پیش تیره و تار خواهد کرد.

سوم: افزایش انزوای اسرائیل در برابر امریکا و کشورهای عربی

جنگ در ایران همچنین تأثیرات عمیقی بر روابط میان اسرائیل، امریکا و همسایگان خاورمیانه‌ای رژیم تل‌آویو بر جای خواهد گذاشت.
حتی پیش از آغاز جنگ ایران نیز رویکرد افکار عمومی و نهادهای امریکایی نسبت به اسرائیل تحت تأثیر پیامدهای جنگ غزه و گرایش حکومت اسرائیل به سمت راست‌گرایی افراطی، با شدتی بی‌سابقه رو به منفی شدن حرکت می‌کرد.

اما نقش اسرائیل در تحریک واشنگتن به راه اندازی آنچه اکثر امریکایی‌ها آن را جنگی پرهزینه و غیرضروری با ایران می‌دانند، به این روند منفی در میان هر دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه، از جمله در میان بسیاری از وفاداران به پایگاه اجتماعی ترامپ یا همان کسانی که به جنبش ماگا معروف هستند، شتابی دوچندان بخشیده است.

بر اساس نظرسنجی‌های بنیاد«پیو» (Pew)، اکنون در حدود ۶۰ درصد از کل مردم امریکا دیدگاهی منفی نسبت به اسرائیل دارند. همچنین نظرسنجی شبکه (NBC News) در ماه آوریل نشان می‌دهد، 74 درصد از جوانان امریکایی، در مقایسه با اسرائیلی‌ها، همدلی بیشتری با فلسطینیان دارند.

افزون بر این‌ها، امروزه درخواست‌های جنجالی برای قطع حمایت‌های نظامی امریکا از اسرائیل به امری رایج تبدیل شده است؛ تا جایی که در ماه آوریل، ۳۶ سناتور دموکرات به لغو یک قرارداد تسلیحاتی بزرگ با اسرائیل رای دادند که این میزان، ۱۲ رای بیشتر از نظرسنجی‌های مشابه پیش از جنگ ایران است.

اکنون این احتمال که ایالات متحده در آینده‌ای نزدیک کمک‌های امنیتی خود به اسرائیل را به طور کامل قطع کند به‌ویژه اگر دموکرات‌ها در سال ۲۰۲۹ کرسی ریاست‌جمهوری را پس بگیرند و سیاست‌های اسرائیل نیز بی‌تغییر بماند، به یک سناریوی کاملاً واقع‌بینانه تبدیل شده است.

از سوی دیگر، نقش اسرائیل در جنگ ایران، هرگونه چشم‌انداز برای دستیابی به توافقات عادی‌سازی بیشتر میان اسرائیل و کشورهای عربی را در آینده‌ای قابل‌پیش‌بینی از بین خواهد برد.

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، هرچند ممکن است امارات متحده عربی روابط خود را با اسرائیل به عنوان یک شریک ایدئولوژیک در نبرد علیه جریان‌های اسلام‌گرا در قطر، ترکیه، غزه، شرق آفریقا و دیگر نقاط حفظ کند اما سایر کشورهای شورای همکاری از جمله عربستان سعودی و قطربه احتمال زیاد از اسرائیل فاصله می‌گیرند و برقراری روابط رسمی با آن را به کلی منتفی خواهند کرد.

در ماه مه ۲۰۲۶، ترامپ در جریان یک گفت‌وگوی تلفنی با رهبران عرب و متعاقب آن در یادداشت‌هایش در شبکه‌های اجتماعی پیشنهاد کرد پیوستن به «پیمان ابراهیم» یا همان توافق‌نامه‌های عادی‌سازی روابط که در سال ۲۰۲۰ میان اسرائیل، امارات و بحرین امضا شد، باید برای تعدادی از کشورهای عربی و اسلامی به عنوان بخشی از طرح پیشنهادی برای پایان دادن به جنگ ایران، اجباری شود. با این حال، احتمال پیوستن هر یک از این کشورها به‌ویژه عربستان سعودی در آینده نزدیک، تقریباً صفر است.

امتناع و سر باز زدن اسرائیل از به رسمیت شناختن تشکیل کشور مستقل فلسطینی، خود مانع اصلی بر سر راه مشارکت عربستان در این پیمان بود و اکنون با توجه به فوران خشم عمومی نسبت به اسرائیل، شکاف فزاینده میان ریاض و امارات، کاهش تهدیدهای ناشی از ایران و همچنین آمادگی آشکار دولت ترامپ برای گسترش همکاری‌های دفاعی و انرژی هسته‌ای با عربستان در هر شرایطی، دیگر هیچ‌کس نباید انتظار داشته باشد که ریاض پاسخ مثبتی به فراخوان‌های ترامپ بدهد.

توصیه‌های راهبردی برای تغییر خاورمیانه

تصمیم نسنجیده ترامپ برای راه‌اندازی یک جنگ غیرضروری علیه ایران، پیامدهای ویرانگری به همراه داشته است به طوری که این پیامدها نه تنها در قالب هزینه‌های انسانی، مالی و راهبردیِ فوری بروز کرده، بلکه آسیب‌های عمیقی به روابط حیاتی با منطقه و مناسبات درونی آن وارد ساخته است که هرگز به حالت سابق باز نخواهد گشت ضمن آنکه در کوتاه‌مدت، امریکا اقدامات چندانی برای کاهش این خسارت‌ها نمی‌تواند انجام دهد.

گزینه‌های واشنگتن تا حد زیادی به پایان دادن به جنگ با کمترین امتیازدهی هسته‌ای و مالی ممکن محدود شده است و پس از آن، امریکا ناگزیر خواهد بود تا اعتماد و اطمینان شرکای منطقه‌ای خود را بازسازی کند، یک بازدارندگی معتبر را دوباره سامان دهد و مسیر تعامل با تهران را در پیش بگیرد.

حتی با وجود تمام خسارت‌هایی که این جنگ به بار آورده است، امریکا همچنان شریک برتر و ارجح برای اکثر کشورهای منطقه باقی خواهد ماند و حتی اگر ترامپ بخش زیادی از حسن نیت اولیه نسبت به خود را از دست داده باشد، دولت‌های بعدی امریکا همچنان این فرصت را خواهند داشت تا رویکرد سازنده‌تری را دنبال کنند و تحقق این امر البته نیازمند تداوم تعاملات نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک با منطقه است، اما هم‌زمان مشروط به پذیرش این واقعیت است که غرور و زورگویی و یک‌جانبه‌گرایی همواره پیامدهای ناخواسته و معمولاً منفی به همراه دارد که کنترل آن حتی از عهده ایالات متحده نیز خارج است.

منبع
میرو

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 1 =

دکمه بازگشت به بالا