چرا اسرائیل در حذف فیزیکی و سیاسی حزب الله از معادله لبنان شکست خورد؟
رژیم صهیونیستی که با تکیه بر ترور و تکنولوژی به دنبال حذف فیزیکی و سیاسی حزبالله از جغرافیای قدرت بود، اکنون خود را در برابر دیواری بلند از واقعیتهای سرسخت لبنان میبیند. شکست اسرائیل در حذف حزبالله از معادله، نه در کمبود قدرت یا ضعف ابزارها، بلکه در ارزیابی نادرست از ماهیت طرف و دشمنی است که با آن روبرو است.

میدل ایست نیوز: حزبالله لبنان نه تنها در حوادث جنگ اخیر محو نشد بلکه با اتکا به ریشههای عمیق در خاستگاه مردمی خویش و هوشمندی در مدیریت پس از آتشبس، نشان داد، معادلات لبنان نه در اتاقهای فکر واشنگتن و تلآویو، بلکه در پیوند ناگسستنی سلاح و سیاست در داخل مرزهای این کشور رقم میخورد.
به گزارش الاخبار، پس از پایان جنگ اخیر و تثبیت آتشبس، اسرائیل تلاش کرد تا معادله جدیدی را تحمیل کند که اساس آن حذف حزبالله از دو معادله اصلی یعنی معادله داخلی لبنان و معادله رویارویی با با این رژیم باشد. این امر در ناتوانی آشکار اسرائیل در تبدیل دستاوردهای تاکتیکی و عملیاتی خود به یک پیروزی استراتژیک و قاطع نمود یافت و از همین رو بود که اسرائیل به راهبردی روی آورد که مبتنی بر کسب دستاوردهای انباشته در مرحله پس از آتشبس بود، به این امید که با حمایت مستقیم امریکا، بتواند از طریق داخل لبنان نبرد را یکسره کند و از طریق فضای داخلی لبنان، کار را از جایی که دشمن در انجام آن متوقف شده بود، ادامه دهد.
اما، سؤال کلیدی که فارغ از تمایلات و توصیفهای تبلیغاتی مطرح میشود این است که چرا آن دستاوردهای نظامی و عملیاتی به یکسرهسازی کار و اقدام قاطع سیاسی و استراتژیک تبدیل نشدند و چرا حزبالله لبنان همچنان یک بازیگر اصلی در معادله داخلی و عنصری بازدارنده در معادله با اسرائیل باقی ماند؟
دستاوردهایی که عقیم و نافرجام ماند
پاسخ به پرسشهایی که در بالا مطرح شد، مستلزم آغاز از نتایج خود جنگ و سپس بررسی تحولات پس از آن است.
درست است که دشمن به دستاوردهای اطلاعاتی و عملیاتی رسید، اما مقاومت نیز در مقابل، موفق شد تا ابتکار عمل را در طول جنگ به دست بگیرد. از ماه اکتبر، مقاومت مسیری تصاعدی و سنجیده را در پاسخها در پیش گرفت که در روز معروف به «یکشنبه موشکی» به اوج خود رسید و مقاومت توانست دشمن را از اشغال منطقه جنوب لیطانی بازدارد و با فداکاریهای فراوانی که انجام داد، پایداری و انسجام خود را حفظ کرد.
همه اینها زمینهساز جلوگیری از تبدیل ضربات سنگین دشمن به توافقی شد که جاهطلبیهای آن را در صحنه لبنان تثبیت و نهادینه کند و دقیقاً از همین جا است که میتوان گفت شکست دشمن آغاز شد، زیرا توافق آتشبس فاقد هرگونه بندی بود که مقاومت را به انحلال و برچیدن آن، خلع سلاح یا دست کشیدن از نقش دفاعیاش ملزم سازد.
در همین راستا، نیروهای مخالف مقاومت در داخل لبنان نیز، یک کارزار سیاسی و رسانهای به راه انداختند تا اینگونه القا کنند که این توافق به اسرائیل مشروعیت ادامه تجاوز میدهد و پذیرش خلع سلاح توسط مقاومت را تثبیت میکند. با این حال، این روایت، در وهله نخست، با خود بندهای توافق در تعارض است و مهمتر آنکه، اگر توافق واقعاً چنین مضمونی داشت، اسرائیل نیازی به بستن تفاهم جانبی با امریکا نداشت.
بنابراین، اسرائیل نتوانست توافقنامه ای را به امضا رساند که درگیری را مطابق با شروط آن پایان دهد و قواعد بازی را به طور ریشهای تغییر دهد بلکه خود را در مقابل یک آتشبس شکننده یافت که اعترافی ضمنی در خود داشت مبنی بر اینکه قدرت، هر چقدر هم که شدید باشد، برای یکسره کردن کار کافی نیست. به عبارت دیگر، اسرائیل در آسیب رساندن موفق شد، اما در پایان دادن به حزب الله شکست خورد. این تفاوت، جزئی یا فنی نیست، بلکه یک تفاوت جوهری میان یک دستاورد تاکتیکی-عملیاتی و یک شکست استراتژیک تمامعیار است.
شکست در حذف مقاومت از معادله
اسرائیل پس از ناکامی در یکسره کردن کار از طریق نظامی و عدم دستیابی به پیروزی قاطع در جنگ، تصمیم گرفت با ضعیف کردن آرام و دائمی حزبالله، آن را کمکم از صحنه بیرون و از معادلات حذف یا دستکم آن را به یک طرف خنثی تبدیل کند.
با این حال، این شرطبندی اسرائیل با یک واقعیت اساسی روبرو شد به این معنا که دستیابی به این هدف یکی از دو گزینه فروپاشی داخلی در ساختار دشمن یا تحمیل یک واقعیت جدید را ایجاب می کرد که بر اساس آن حزب الله را از ادامه کار ناتوان سازد اما هیچکدام از این دو محقق نشدند. در نتیجه ساختار حزبالله متلاشی نشد، انسجام خود را از دست نداد، از گزینههای استراتژیک خود دست نکشید و مجبور به تحویل سلاح یا صرف نظر از نقش دفاعیاش نشد.
پس از شکست اسرائیل در یکسره کردن کار حزب الله از طریق نظامی، این رژیم تصمیم گرفت روشش را عوض کند و از این رو تضعیف آرام آرام حزب الله را سرلوحه کار خود قرار داد تا بتواند ان را از معادلات حذف یا حداقل بسیار ساکت و بیاثر سازد اما این نقشه با مشکل مواجه شد، چون این طرح برای موفقیت نیازمند تحقق دو اتفاق بود که یا حزب الله باید از داخل متلاشی میشد یا انکه در برابر شرایط و عمل انجام شدهای قرار میگرفت که دیگر ادامه کار برایش غیرممکن میشد اما هیچکدام از این دو اتفاق نیفتاد.
مهمتر از همه اینها اینکه، حزبالله موفق شد از سرمایهگذاری رقبای خود بر نتایج جنگ و تحولات منطقهای، به نفع محقق ساختن آنچه اسرائیل از انجام نظامی آن عاجز بود، جلوگیری کند به طوری که این مرحله به جای آنکه به لحظهای برای یورش و حمله داخلی به حزب الله تبدیل شود، به حالت رکود و جمود انجامید؛حالتی که در آن همه درک میکنند هزینه تلاش برای حذف این حزب بسیار فراتر از توان هر طرفی برای تحمل آن است. در اینجا است که یکی از کلیدهای شکست اسرائیل یعنی ناتوانی این رژیم در تبدیل برتری نظامی به یک فرصت سیاسی قابل اجرا آشکار میشود.
نویسنده این مقاله در ادامه چنین تحلیل کرده است که در سطح داخلی، اسرائیل و همراه با آن امریکا، روی این موضوع حساب باز کرده بودند که نتایج جنگ منجر به یک تحول استراتژیک خواهد شد که دولت لبنان را وادار به خلع سلاح مقاومت کند. با این حال، این تحلیل، تفاوت قاطع بین تصمیمگیری و توانایی اجرا را در سایه معادلات داخلی لبنان نادیده گرفت به طوریکه چنین تصمیمی با محدودیتهای ساختاری مواجه است که غلبه بر آنها دشوار خواهد بود.
ناکام ماندن اسرائیل در شکست و یکسره کردن کار مقاومت، اتحاد در میان نیروهای مقاومت و خاستگاه مردمی آن و وحدت و هم رأی بودن گروههای مقاومت بر سر تصمیمات خود و در نهایت ساختار پیچیده لبنان بر اساس توازنهای داخلی حساس و دقیق دست به دست هم داده است تا هرگونه تلاش اجباری مهار شود یا به عبارت دیگر هیچ طرفی نتواند به زور و اجبار، تصمیمی علیه حزبالله بگیرد.
در این زمینه، حزبالله نیازی به استفاده از زور برای جلوگیری از اجرای چنین تصمیمی نداشت، زیرا وحدت دوگانه ملی، شالودهای مستحکم ایجاد کرد که پیامهای سیاسی و حمایت مردمی را برای دستیابی به بازدارندگی داخلی کافی نشان داد.
به این ترتیب، دولت لبنان دریافت که تلاش برای تحمیل تصمیمی که منافع و جاهطلبیهای اسرائیل را به زور منعکس کند، ممکن است کشور را منفجر کند و شکست در اجرای چنین تصمیماتی کمهزینهتر از درگیری است و در همین جاست که می توان تاکید کرد اسرائیل مجدداً در شرطبندیهای خود شکست خورد.
مدیریت به جای فروپاشی
یکی از برجستهترین عناصر روایتهایی که مخالف مقاومت هستند، تلاش برای ترویج این ایده است که خودداری مقاومت از پاسخ به حملات به معنای از دست دادن مشروعیت و حمایت مردمی آن است اما باید توجه داشت که این رویکرد، این موضوع را نادیده میگیرد که مسئولیت حفظ حاکمیت و جلوگیری از تجاوز، در درجه اول بر عهده دولت است و اینکه اقدام تاریخی مقاومت برای پر کردن خلأ ناشی از غیبت دولت، این قاعده را نفی یا لغو نمیکند.
علاوه بر این، کاهش سطح بازدارندگی لزوماً به معنای از دست دادن توان دفاعی در مواجهه با هرگونه اشغالگری احتمالی نیست و در نتیجه خودداری حزبالله از پاسخ یا واکنش نشان دادن، محصول محاسبات هزینه و فایده در معنای استراتژیک گسترده و نه نتیجه ناتوانی یا فروپاشی است.
به این ترتیب، یک معادله بحرانی شکل میگیرد با این مضمون که اسرائیل بدون چشمانداز قاطع حمله میکند در حالی که حزبالله، تا کنون، بر اجتناب از تشدید همه جانبه اصرار دارد و صحنه را بر اساس یک رویکرد سنجیده مدیریت میکند که بر پایبندی به اصول، حفظ بازدارندگی نسبی، صیانت از ثبات داخلی و عدم عقبنشینی در برابر فشارها و فرسایش، همزمان با ادامه بازیابی و بازسازی استوار است.
نویسنده تاکید میکند، دولت امریکا نیز به مانند اسرائیل، با یک واقعیت داخلی غیرقابل عبور روبرو شد، جایی که معادلات و موازنه قوا در لبنان، حاشیه مانور و گزینههای آن را محدود کرد. بنابراین، مرحله آینده ممکن است شاهد تشدید فشارها در میدان یا تهدید سیاسی، در چارچوب به اتمام رساندن گزینههای دیپلماتیک، پیش از رسیدن به هرگونه تصمیم قاطع باشد. اما با این حال، نتیجهگیری بر اساس این نشانهها، تا زمانی که موازنه قوا به طور اساسی تغییر نکرده باشد، هنوز زود است.
همچنین، طرح اسرائیلی روی این موضوع شرط بسته و حساب کرده بود که حجم ویرانی و خسارات منجر به انقلابی در بین حامیان و خاستگاه پیرامونی حزبالله خواهد شد. اما آنچه رخ داد، پیچیدهتر بود. بله، خستگی، خشم و انتقاد وجود دارد اما اینها به رد کردن یا مخالفت جمعی با گزینه مقاومت تبدیل نشده است.
محیط و خاستگاه مردمی حزب الله، علیرغم فرسایش، براین باور است که جایگزینی وجود ندارد که قادر به محافظت از آنها یا پر کردن خلأ باشد و به خوبی این مسئله را درک می کند که دست کشیدن از مقاومت به معنای به خطر انداختن خود لبنان و موجودیت آن است. البته در اینجا یک شکست دیگر هم نهفته است و آن این است که اسرائیل در وارد کردن درد و رنج به این خاستگاه و محیط موفق شد اما در شکستن و گسستن پیوند آن با مقاومت، یا در ایجاد یک محیط سیاسی و اجتماعی جایگزین که قادر به ایفای همان نقش باشد، شکست خورد.
کوتاه سخن آنکه، شکست اسرائیل در حذف حزبالله از معادله، نه در کمبود قدرت یا ضعف ابزارها، بلکه در ارزیابی نادرست از ماهیت طرف و دشمنی است که با آن روبرو است.
اسرائیل از این مسئله مغفول ماند که حزبالله مظهر اراده یک ملت است و از یک ساختار منسجم برخوردار است که بر پایداری انسان و نه صرفاً ساختارها بنا شده است و یک گزینه دفاعی است که طی دههها درگیری، دستاوردهای متراکم و تاریخی و استراتژیک زیادی خلق کرده است. این شکست دشمن، معادلهای را آشکار کرد که مفاد آن مبتنی بر این مسئله است که قدرت نظامی، هر چقدر هم که باشد، بهتنهایی برای حذف اراده ملتی که مصمم به دفاع از موجودیت و آینده خود است، کافی نخواهد بود.
بدین ترتیب، حزبالله نه تنها از معادله خارج نشد، بلکه در جلوگیری از یکسرهسازی کار خویش و تحقق پیروزی توسط دشمنانش موفق بود و در درگیریهایی از این دست، جلوگیری از تعیین سرنوشت توسط دشمن و یکسره کردن کار به دست او ، خود به تنهایی یک دستاورد استراتژیک محسوب میشود؛ زیرا برتری طرف مقابل را به یک بنبست تبدیل میکند و منجر به شکلگیری معادلاتی میشود که تا به امروز، لغو کردن آنها ناممکن باقی مانده است.



