عربستان و بحران تجزیه کشورهای عربی؛ از تهدید امنیت ملی تا فرصت رهبری منطقهای
فرصتی واقعی برای عربستان وجود دارد تا با مشارکت مصر و ترکیه، نقش منطقهای خود را توسعه دهد و رهبری کشورهای عربی را به دست بگیرد. اما تحقق این امر مستلزم آن است که سه کشور مصر، ترکیه و عربستان عناصر قدرت خود را به درستی بشناسند و تلاشهایشان را برای مقابله با پروژههای تجزیه و مقابله با گسترش نفوذ اسرائیل که متاسفانه در موارد زیادی با سیاستهای امارات همراستا شده است، یکپارچه کنند.

میدل ایست نیوز: واقعیتهای ژئوپلیتیکی، عربستان سعودی را ناگزیر میکند که تجزیه یمن با زور اسلحه را خطری برای امنیت ملی خود بداند، اما همین واقعیتها ایجاب میکند که ریاض نسبت به سایر پروژههای جداییطلبانه در جهان عرب نیز نگران باشد. زیرا تجزیه هر کشور عربی، جنبشهای جداییطلب نهفته در اغلب کشورهای عربی را تشویق خواهد کرد و این امر همه کشورهای منطقه را در برابر بنبستی واقعی قرار میدهد، به گونهای که به جای پروژههای وحدتگرایانه که از زمان خروج استعمارگران همواره مطالبه عربها بوده است، «تجزیه بیشتر» به قاعده تبدیل میشود.
به گزارش عربی 21، تنشها در شبه جزیره عربستان که در قالب «بحران یمن» بروز یافته است را نمیتوان بدون گسترش زاویه نگاه و قرار دادن آن در چارچوب رقابت منطقهای بر سر نفوذ در خاورمیانه به درستی درک کرد. اگر به این بحران جدا از زمینه کلی آن نگاه شود، ممکن است به توافقی میان بازیگران اصلی، یعنی عربستان و امارات، بر سر یک راهحل «موقت» منتهی شود که منافع ملی آنها را در یمن تأمین کند بدون آن که به مناقشه منطقهای در کلیت خود پایان دهد. چنین وضعیتی به این معنا خواهد بود که بحران، به هر دلیلی، قابلیت شعلهور شدن دوباره را خواهد داشت.
برداشت جامع عربستان از این بحران و حرکت بر اساس چنین تحلیلی، میتواند این کشور را با همکاری کشورهای محوری منطقه، به ویژه مصر و ترکیه، نامزد رهبری ائتلافهایی در جهان عرب کند. با این حال، برعهده گرفتن چنین نقشی مستلزم آن است که ریاض از همه ابزارهای قدرت خود بهره بگیرد و با تمام پروندههای بحران در خاورمیانه، همان سیاست غیر«محافظهکارانه» ـ اما حسابشده ـ را در پیش بگیرد که در برابر تحولات جنوب یمن اتخاذ کرد.
چرخش سیاست عربستان در یمن
به نظر میرسد محرک اصلی چرخش سیاست عربستان در قبال یمن، اقداماتی است که ریاض آنها را بهمنزله تثبیت جدایی جنوب یمن و گسترش جغرافیایی نفوذ «شورای انتقالی جنوب» تلقی میکند. ادامه این روند به تضعیف دولت مورد حمایت عربستان ـ و حتی امارات ـ میانجامد و در مقابل، حوثیها را که عربستان آنها را بازوی ایران میداند، تقویت میکند. افزون بر این، ریاض نگران است که این جدایی به شعلهور شدن درگیریهای نظامی شدیدتر در یمن در امتداد مرزهای عربستان منجر شود.
از نگاه عربستان، این نگرانیها قابل درک است اما تحقق منافع گستردهتر ریاض و به طور کلی جهان عرب، مستلزم آن است که با نگرانیهای مشابه در سراسر منطقه عربی، به ویژه در کشورهای مشرف به دریای سرخ، نیز برخوردی جدی صورت گیرد.
سیاستی که امارات در یمن دنبال میکند و واکنش اخیر عربستان را به دنبال داشت، در ماهیت خود با الگویی همخوان است که امارات و اسرائیل ـ و گاه هردو باهم ـ در بیش از یک کشور عربی دنبال میکنند. هسته اصلی این رویکرد، حمایت از تجزیه کشورها، یا دستکم تقسیم قدرت سیاسی در درون آنها است که نه تنها در یمن، بلکه در سودان، لیبی، سومالی، فلسطین و سوریه نیز مشاهده میشود. عنصر دوم در بطن سیاست امارات و «اسرائیل»، تسلط بر گذرگاهها و بنادر دریای سرخ است، چرا که این منطقه یکی از مهمترین مسیرهای کشتیرانی بینالمللی به شمار میآید.
واقعیتهای ژئوپلیتیکی، عربستان سعودی را ناگزیر میکند که تجزیه یمن با زور اسلحه را خطری برای امنیت ملی خود بداند، اما همین واقعیتها ایجاب میکند که ریاض نسبت به سایر پروژههای جداییطلبانه در جهان عرب نیز نگران باشد. زیرا تجزیه هر کشور عربی، جنبشهای جداییطلب نهفته در اغلب کشورهای عربی را تشویق خواهد کرد و این امر همه کشورهای منطقه را در برابر بنبستی واقعی قرار میدهد، به گونهای که به جای پروژههای وحدتگرایانه که از زمان خروج استعمارگران همواره مطالبه عربها بوده است، «تجزیه بیشتر» به قاعده تبدیل میشود.
اگر تجزیه یمن و سومالی به عاملی محرک برای جنبشهای جداییطلب در کشورهای عربی تبدیل گردد، هدف راهبردی اسرائیل یعنی تضعیف همه کشورهای منطقه از طریق تجزیه و درگیریهای داخلی، تحقق پیدا خواهد کرد. چنین وضعیتی، تداوم «برتری راهبردی» اسرائیل را در برابر دولتهایی ضعیف و چندپاره تضمین خواهد کرد.
این تهدیدها ایجاب میکند که عربستان و دیگر کشورهای عربی، به صورت جامع و یکپارچه با آن مقابله کنند، زیرا تهدید منافع ملی عربی از طریق پروژههای تجزیهطلبانه، خود تهدیدی فراگیر و مشترک است و به همین دلیل نیازمند تلاش و تحرک هماهنگ عربی ـ منطقهای خواهد بود.
بهرهبرداری از بحرانها برای تشکیل ائتلافهای منطقهای
مواضع عربستان و ترکیه در برخی نقاط بحرانی خاورمیانه با یکدیگر تلاقی دارد و در برخی پروندهها و مناطق دیگر، مصر نیز به این دو افزوده میشود. اگر عربستان در پروندههایی فراتر از مرزهای مستقیم خود در یمن، برای مقابله با پروژههای تجزیهطلبانه فعال شود و مصر و ترکیه نیز مواضعی نزدیکتر و کمتر «محافظهکارانه» اتخاذ کنند، این سه کشور میتوانند یک محور منطقهای ـ نه لزوماً در حد یک ائتلاف رسمی ـ برای مقابله با پروژههایی که از سوی اسرائیل هدایت میشود یا دستکم در راستای منافع آن قرار دارد، تشکیل دهند.
نخستین میدان پس از یمن، سودان است که به سبب جنگ شبهنظامیان «نیروهای پشتیبانی سریع» علیه دولت، با خطر تجزیه روبهرو است. اگرچه سودان از نظر جغرافیایی از عربستان دور است، اما میتواند به نمونهای از «اثر دومینو» تبدیل شود که جنبشهای جداییطلب را در دیگر کشورهای عربی تحریک کند.
برای مصر، سودان به علت مرزهای طولانی مشترک، خطری فوری و جدی به شمار میآید و از همین رو موضع قاهره به دولت سودان نزدیکتر بوده است. با این حال، این موضع هنوز به حمایت واقعی و مؤثر در میدان منجر نشده است. همسویی مصر، عربستان و ترکیه در حمایت از وحدت سودان میتواند موضع مصر را تقویت کند و آن را به اتخاذ رویکردی روشنتر و فعالتر در بحران سودان سوق دهد.
سومالی دومین کشور در معرض تجزیه است. در صورت موفقیت روند به رسمیت شناختن «سومالیلند» از سوی اسرائیل، پیامدهای آن به طور غیرمستقیم عربستان، مصر و ترکیه را تحت تأثیر قرار خواهد داد. این تأثیر، نخست از ناحیه همان خطرات تجزیهطلبانهای است که پیشتر به آن اشاره شد و موجب تضعیف کشورهای منطقه به سود اسرائیل میشود.
افزون بر آن، چنین وضعیتی به اسرائیل برتری بیشتری در دریای سرخ خواهد داد که برای عربستان و مصر اهمیتی حیاتی دارد. در مقابل، سومالی برای ترکیه نیز اهمیت ویژهای یافته است، به ویژه پس از گسترش روابط دو کشور از سال 2011، که به امضای توافقهای دفاعی، امنیتی، اقتصادی و سیاسی انجامید. اگر عربستان، مصر و ترکیه خواهان تحقق منافع مشترک خود در دریای سرخ و سومالی هستند، ناگزیر باید بر سر حمایت واقعی از سومالی به توافق برسند. حمایتی که نفوذ اسرائیل را مهار کند و به تقویت وحدت کشور منجر شود و پروژه به رسمیت شناختن سومالیلند را عملا بیاثر سازد.

سومین میدان، لیبی است که از سال 2011 با پدیده تجزیه دست به گریبان بوده است. امارات متحده عربی از ژنرال خلیفه حفتر حمایت میکند و همین امر موجب شکلگیری موجودیتی مستقل از دولت بهرسمیت شناخته شده در سطح بینالمللی شده است. بر اساس گزارشهای بینالمللی، حفتر نقش مهمی در حمایت و تسلیح شبهنظامیان «نیروهای پشتیبانی سریع» در سودان ایفا میکند.
از این رو، تجزیه لیبی نه تنها به عنوان یک خطر مستقل، بلکه به عنوان عاملی تحریک کننده برای جنبشهای جداییطلب عمل میکند و همزمان، وحدت سودان را که برای منافع ملی مصر اهمیت دارد، تضعیف میکند. افزون بر این، تجزیه لیبی بر فرصتهای ترکیه برای تثبیت توافقهای پایدار در زمینه سرمایهگذاری انرژی در شرق مدیترانه نیز تأثیر منفی میگذارد. توافق مؤثر مصر، ترکیه و عربستان برای حمایت عملی از وحدت لیبی، به طور غیرمستقیم به حفظ وحدت سودان کمک خواهد کرد، امکان دستیابی مصر و ترکیه به توافقهای عادلانه در منابع انرژی شرق مدیترانه را فراهم میسازد و اهداف اسرائیل برای تضعیف تدریجی کشورهای عربی را مهار میکند.
سوریه جدید نیز میدان مهم دیگری برای این سه کشور، به ویژه ترکیه، به شمار میرود. اسرائیل به طور آشکار و صریح در پی تجزیه سوریه از طریق نیروی نظامی و بازی با کارت اقلیتها است که بیتردید منافع ملی عربستان، مصر و ترکیه را به طور جدی تحت تأثیر قرار خواهد داد.
با وجود آن که عربستان و ترکیه پس از سقوط نظام اسد از دولت جدید حمایت میکنند، ورود فعالانهتر مصر به این معادله میتواند مواضع ریاض و آنکارا را تقویت و با پروژههای اسرائیل مقابله کند، روند بازسازی سوریه را تسریع نماید و بازگشت این کشور به منظومه عربی و جایگاه منطقهایاش را تسهیل کند.
فلسطین، دروازه تأثیرگذاری
سه کشور یاد شده تنها در صورتی میتوانند در این میدانهای ملتهب به پیشرفتی واقعی دست یابند که نقشی پررنگتر در پرونده فلسطین، به ویژه در نوار غزه پس از آتشبس، ایفا کنند. مصر از طریق میانجیگری در این پرونده نقش دارد، اما لازم است این نقش را از مسیر رفع محاصره، بازسازی و جلوگیری از تثبیت تجزیه غزه و به طور کلی تجزیه فلسطین گسترش دهد. با این حال، نقش مصر زمانی وزن و تأثیر بیشتری خواهد یافت که قاهره، آنکارا و ریاض حرکت خود را در پرونده فلسطین هماهنگ سازند و با موضعی واحد در برابر اسرائیل و امریکا، درباره ترتیبات آینده غزه و کرانه باختری عمل کنند.
مصر به دلیل نقش تاریخی و جغرافیایی خود و روابطش با گروههای مختلف فلسطینی و تشکیلات خودگردان، ابزارهای فراوانی در این پرونده در اختیار دارد. قدرت ترکیه نیز در روابط خوبش با امریکا، ارتباط نزدیک با جنبش حماس و کانالهای ارتباطی مؤثر با تشکیلات خودگردان نهفته است. عربستان نیز از سرمایه نمادین دینی، قدرت اقتصادی، نفوذ سیاسی و روابط گسترده با امریکا برخوردار است هرچند همچنان در گشودن روابط با گروههای فلسطینی خارج از چارچوب تشکیلات خودگردان، به ویژه حماس، محتاطانه عمل میکند.
این سه کشور، در صورت همکاری و هماهنگی مواضع خود، میتوانند نقشی بسیار اثرگذار ایفا کنند و وزنهای منطقهای در برابر وزن اسرائیل ایجاد نمایند. در این چارچوب، تأکید بر اهمیت تداوم مخالفت عربستان با عادیسازی روابط با اسرائیل ـ دستکم تا تحقق شروط ابتکار عربی ـ و نیز گشودن حسابشده درهای ارتباط با گروههای فلسطینی به ویژه حماس، ضروری است.
خلاصه این که، فرصتی واقعی برای عربستان وجود دارد تا با مشارکت مصر و ترکیه، نقش منطقهای خود را توسعه دهد و رهبری کشورهای عربی را به دست بگیرد. اما تحقق این امر مستلزم آن است که سه کشور مصر، ترکیه و عربستان عناصر قدرت خود را به درستی بشناسند و تلاشهایشان را برای مقابله با پروژههای تجزیه و مقابله با گسترش نفوذ اسرائیل که متاسفانه در موارد زیادی با سیاستهای امارات همراستا شده است، یکپارچه کنند.



